خرید بک لینک

۶سال پیش شروع کار به نوشتن کردم ...

زمانی که نه سنی داشتم و نه درکی از زندگی ...

من این روزها...

نمیدونم چرا با اینگه حالم خوب بوده اماهمش پست غمگین میذاشتم

ولی خوشحالم که اینحا هنوز ثبته ... حالا این من بزرگ شده ... چقد روزا زود میگذره انگار همین یک سال پیشه که مینوشتیم و با هزار پشت غریبه بودنمون بازم کنار هم بودیم و به هم سر میزدیم...

♥️

برچسب: نویسنده: نیما کاشفی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 21:48

نمیدونم کیا هنوز ب اینجا سر میزنند ولی من بعد از 3 سال برگشتم

برچسب: نویسنده: نیما کاشفی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 16:21

.

.

.

. . . . . . .

برچسب: نویسنده: نیما کاشفی تاريخ: شنبه 13 آذر 1400 ساعت: 22:16

میدانی ... گاهی باید فراموش کنی ... ادمهای مهم زندگیت را بگذاری کنار! و با بقیه تسویه حساب کنی ... مثل یک زباله پرتشان کنی بیرون ... اما !!! مبادا برای برداشتنشان برگردی!!! بگذار انهایی ک لیاقتت را نداشتند همان پس زندگی ات بمانند... خوش باش! زندگی کن! شاید عصر پاییز گرفته باشد! اما حال مرا تنهایی، وسط این شلوغی خیابان، روی این نیمکت پر از خاطره، و فکر کردن به اشتباهات زندگی، بدجور خوب میکند! امتحان کنید . . . نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۵ساعت 19:7 توسط ava| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما کاشفی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 4:41

هیچ جایه این دنیایه لعنتی نمیشود با خودت تنهایی حرف بزنی... تویه خیابان حرف بزنیم ...میگویید دیوانه شده... تویه پارک حرف بزنیم...فال گوش می ایستید ک مبادا چیزی باشد و شما بیخبر بمانید... پیج اینستاگراممان را خصوصی میکنیم فیک میزنید و سرک میکشید!!! پیوی تلگرام خومان هم که دیگر عمومی شده بس که هک کردید!!! بس کنید شمارا به خدایتان قسم... ادمها را به حال خودشان بگذارید... شاید کسی زمان میخواهد ...سکوت میخواهد... سرک نکشید! شمارا به خدا قسم تنهایم بگذارید... توقع زیادیست؟؟؟ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان ۱۳۹۵ساعت 19:41 توسط ava| ادامه مطلب

برچسب: ذاتتان, نویسنده: نیما کاشفی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 4:41

آبان. . . کاش میشد از دنیا خواست برای مدتی در سکوت عمومی به سر برد!!! پ.ن:اگر میگوید برایم دعا کن ...یعنی از دست خودش کاری برنیامده ...یعنی تمام راه هارا امتحان کرده...یعنی ابروی تورا گرو میگیرد برای اجابتش... میشود برایم دعا کنی؟! شاید اجابت شدن بلد باشد. . . نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۵ساعت 23:10 توسط ava| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما کاشفی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 4:41

سه شنبه ی سرد لعنتی!

دست بردار تورا به خدا قسم!

تمام شو لعنتی. . .

#این وسط هشتگ ها هم شدن دق دل ما !

پ.ن:مسیح پیدا کنید!

نوشته شده در سه شنبه دوم آذر ۱۳۹۵ساعت 13:51 توسط ava|

برچسب: امروز, نویسنده: نیما کاشفی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 4:41

( : I'm Ok

برچسب: نویسنده: نیما کاشفی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 4:41

وشاید این روزها را باید نوشت .. اما ! اما نه انگار خوشبختی را نمیتوان نوشت خوشبختی را باید لمس کنی،بو کنی،حس کنی .. و شاید نباشد مردادی که اینهمه بوی خوشبختی بدهد ! وشاید خدا هم در اتاقم نشسته .. و من هنوز فکر میکنم یک مرد چاق مهربان است! البته اینبار ابنبات چوبی به دست مرا خیره خیره نگاه میکند .. فی الواقع این دخترک خیره سره خندان از من به دور از است .. اما .. شخصیت این روزهایم است .. ! ولی چرا ؟! چرا این ترس مذبوحانه ی لعنتی ارامم نمیگذارد؟! وقتی همه چیز اینقدر خوب است انگار روزگار ایستاده تا اینروزهارا از تو بگیرد .. و شاید هم تنها یک ترس باشد،ترس از دست دادن این روزهاست که به جانم افتادامه مطلب

برچسب: خوشبختی, نویسنده: نیما کاشفی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 4:41

صفحه بندی